
همین امشب که نشسته باشی لب بام غرور
یا رفته باشی توی خواب سنگین بی خیالی
حتی آن ورترها دم حوض خود شیفتگی!
و قلپ قلپ شربت فخر بنوشی!
شاید یادت رفته باشد همین دیروزها را
خیلی نزدیک تر از امروزها را!
به یادت می آید:
......رفته بودیم مزرعه دعا
درو می کردیم خوشه های نور
صفا...شور...صداقت
بغل بغل ...رفاقت
من دمپایی امید پایم بود!
تو کفش های ایمان!
تمام جاده های آشنایی را طی کرده بودیم
با قدم های اشتیاق...
مگر خودت نمی گفتی:
من این جا نمی مانم
پرواز می کنم
مگر پر در نیاورده بودی
نکشیده بودی فریاد!
که های جماعت ...من هوایی شده ام!
دلم دو تکه ابر قرابت می طلبد
به طعم خیس اجابت
چه شد حالا:
......تن ها بودیم
تنها شدیم
قریب بودیم
غریب شدیم
کجاست کفش های ایمانت؟
با آن گام های صلابتش
که مرور کنی صفحات شک را
چرا دگر ز مزرعه دعا گذر نمی کنی؟
نمی پری...نمی کشی غریو شوق؟
گمانم از وقتی کفش هایت را گم کردی
اینگونه شد؟!
عزیز دل!
تا زود دیر نشده..
بلند شو...استخاره نکن
دنبال کفش هایت بگرد..
من از همین بالا!!
هوایت را دارم....